خانه
گاما

درسنامه آموزشی فارسی و نگارش (2) کلاس یازدهم مشترک شاخۀ فنی و حرفه‌ای و کاردانش

درس 7- ذوق لطیف

بازدید60/5 K
تاریخ بروزرسانی1400/04/7

خاله‌ام چند سالی از مادرم بزرگ‌تر بود. از شوهرش جدا شده بود. چند بچّه‌اش همگی در شیرخوارگی مرده بودند و او مانده بود تنها. با آنکه از نظر مالی هیچ مشکلی نداشت و در نوع خود متمکّن به شمار می‌رفت، از جهات دیگر ناشاد و سرگردان بود. تنهایی و بی‌فرزندی برای یک زن، مشکلی بزرگ بود و او گاهی در قم نزد برادرش زندگی می‌کرد، گاهی در کبوده. نمی‌دانست در کجا ریشه بدواند.

با این حال، او نیز مانند مادرم توکّلی داشت که به او مقاومت و استحکام اراده می‌بخشید. از بحران‌های عصبی‌، که امروز رایج است و تحفۀ برخورد فرهنگ شرق با غرب است، در آن زمان خبری نبود. هر عصب و فکر به منبع بی‌شائبۀ ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیت الهی می‌پذیرفت. به این زندگیِ گذرا آن قدرها دل نمی‌‌بست که پیشامد ناگوار را فاجعه‌ای بینگارد و در نظرش اگر یک روی زندگی زشت می‌شد، روی دیگری بود که بشود به آن پناه برد.

بنابراین خاله‌ام با همه تمکّنی که داشت، به زندگی درویشانه‌ای قناعت کرده بود، نه از بُخل بلکه از آن جهت که به بیشتر از آن احتیاج نداشت. در خانۀ مشترکی که خانوادۀ دیگری هم در آن زندگی می‌کردند، یک اتاق داشت. خانۀ کهن سالی بود و بر سر هم نکبت بار، عاری از هرگونه امکان آسایش. در همان یک اتاق زندگی خود را متمرکز کرده بود.

برای این خاله، من به منزلۀ فرزند بودم. گاه به گاه به دیدارش می‌رفتم و کنار پنجره می‌نشستیم و او برای من قصّه می‌گفت. برخلاف مادرم که خشک و کم سخن بود و از دایرۀ مسائل روزمرّه و «مذهبیات» خارج نمی‌شد، وی از مباحث حرف می‌زد؛ از تاریخ، حدیث، گذشته‌ها و همچنین شعر؛ حتّی وقتی از آخرت و عوارض مرگ سخن می‌گفت، گفتارش با مقداری ظرافت و نقَل و داستان همراه بود.

برای من قصّه‌های شیرینی می‌گفت که او و مادرم، هر دو، آنها را از مادربزرگشان به یاد داشتند. از این مادربزرگ (مادر پدر) زیاد حرف می‌زدند که عمر درازی کرده و سخنان جذّابی گفته بود. به او می‌گفتند «مادر جون». ورد زبانشان بود: «مادرجون این طور گفت، مادرجون آن طور گفت.»

نخستین بار از زبان خاله و گاهی هم مادرم بود که بعضی از قصّه‌های بسیار اصیل ایرانی را شنیدم و به عالم افسانه‌ها - که آن همه پررنگ و نگار و آن همه پرّان و نرم است - راه پیدا کردم. علاوه بر آن، خاله‌ام با ذوق لطیفی که داشت، مرا نخستین بار از طریق سعدی با شعر شاهکار آشنا نمود. او سواد چندانی نداشت؛ حتّی مانند چند زن دیگر در ده، خواندن را می‌دانست و نوشتن را نمی‌دانست، ولی درجۀ فهم ادبی‌اش خیلی بیشتر از این حد بود. او نیز مانند دایی‌ام موجود «یک کتابی» بود؛ یعنی، علاوه بر قرآن و مفاتیح الجنان، فقط کلّیات سعدی را داشت.

این سعدی همدم و شوهر و غم گسار او بود. من و او اگر زمستان بود، زیر کرسی و اگر فصول ملایم بود، همان گونه روی قالیچه می‌نشستیم؛ به رختخوابی که پشت سرمان جمع شده بود و حکم پشتی داشت، تکیه می‌دادیم و سعدی می‌خواندیم؛ گلستان، بوستان، گاهی قصاید. هنوز فهم من برای دریافت لطایف غزل کافی نبود و خاله‌ام نیز که طرف دار شعرهای اندرزی و تمثیلی بود، به آن علاقهٔ چندانی نشان نمی‌داد.

 سعدی که انعطاف جادوگرانه‌ای دارد، آن قدر خود را خم می‌کرد که به حدّ فهم ناچیز کودکانۀ من برسد. این شیخِ همیشه شاب، پیرترین و جوان‌ترین شاعر زبان فارسی، معلّم اوّل که هم هیبت یک آموزگار را دارد و هم مِهر یک پرستار، چشم عقاب و لطافت کبوتر، هیچ حُفره‌ای از حفره‌های زندگی ایرانی نیست که از جانب او شناخته نباشد، جمع کنندۀ اضَداد: تشرّع و عرفان، عشق و زندگی عملی، شوریدگی و عقل... به هر حال، این همدم کودک و دست‌گیر پیر، از هفتصد سال پیش به این سو، مانند هوا در فضای فکری فارسی زبان‌ها جریان داشته است.

من در آن اتاق کوچک و تاریک با او آشنا شدم؛ نظیر همان حجره‌هایی که خود سعدی در آنها نشسته و شعرهایش را گفته بود. خاله‌ام می‌خواند و در حدّ ادراک خود معنی می‌کرد، قصّه‌ها را ساده می‌نمود. این تنها، خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد. در زبان فارسی، احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار می‌شنویم.

آن کلّیات سعدی که خاله‌ام داشت، شامل تصویرهایی هم بود؛ چاپ سنگی با تصویرهای ناشیانه ولی گویا و زنده، و من چون این حکایت‌ها را می‌شنیدم و می‌خواندم و عکس‌ها را می‌دیدم، لبریز می‌شدم. سراچۀ ذهنم آماس می‌کرد. بیشتر بر فَوران تخیل راه می‌رفتم تا بر روی دو پا. پس از خواندن سعدی، وقتی از خانۀ خاله‌ام به خانۀ خودمان باز می‌گشتم، قوز می‌کردم و از فرط هیجان، «لُکّه» می‌دویدم. کسانی که توی کوچه مرا این گونه می‌دیدند، شاید کمی «خُل» می‌پنداشتند.

 خاله‌ام نیز خوش وقت بود که من نسبت به کلام سعدی علاقه نشان می‌دادم؛ بنابراین با حوصله مرا همراهی می‌کرد. هر دو چنان بودیم که گویی در پالیز سعدی می‌چریدیم؛ از بوته‌ای به بوته‌ای و از شاخی به شاخی. معنی کلماتی را که نمی‌فهمیدیم، از آنها می‌گذشتیم. نه کتاب لغتی داشتیم و نه کسی بود که از او بتوانیم بپرسیم. خوشبختانه دامنۀ کلام و معنی به قدر کافی وسعت داشت که ندانستن مقداری لغت، مانع از برخورداری ما نگردد. اگر یک بیت را نمی‌‌فهمیدیم، از بیت دیگر مفهومش را در می‌یافتیم؛ آزادترین گشت وگذار بود.

از همان جا بود که خواندن گلستان مرا به سوی تقلید از سبک مسجّع سوق داد که بعد، وقتی در دبستان انشا می‌نوشتم، آن را به کار می‌بردم.

از لحاظ آشنایی با ادبیات، سعدی برای من به منزلۀ شیر «آغوز» بود برای طفل که پایۀ عضله و استخوان بندی او را می‌نهد. ذوق ادبی من از همان آغاز با آشنایی با این آثار، پرتوقّع شد و خود را بر سکّوی بلندی قرار داد. از آنجا که مربّیِ کارآزموده‌ای نداشتم، در همین کورمال کورمالِ ادبی آغاز به راه رفتن کردم. بعدها اگر به خود جرئت دادم که چیزهایی بنویسم، از همین آموختن سرِخود و ره نوردیِ تنهاوش بود که:

به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم

بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا

سنایی

قلمرو فکری: اگر از روی حرص و طمع شرابی نوشیدم، من را مؤاخذه نکن، می‌دانم که بد کرده‌ام؛ اما چه کنم زمینه‌های این کار (گناه) برای من آماده و مهیّا شده بود (به ناچار این خطا را کردم).
قلمرو ادبی: کنایه: مگیر از من کنایه از این که از گناهم بگذر/ مصرع دوم کنایه از این‌که شرایط برای من آماده بود - مجاز: شربت مجاز از هر نوشیدنی.

روزها، دکتر محمّدعلی اسلامی ندَوشَن

آموزۀ یکم: ساخت واژه

با توجه به آموزش دورهٔ ابتدایی و متوسطهٔ اول، نکتهٔ مهم دربارهٔ ساخت واژه این است که واژه از دید ساختار بیرونی و ظاهری در زبان فارسی، در نگاه نخست، به دو رده تقسیم می‌شود:

الف) ساده، مانند «گُل، دل، شب، سیب، خوب»
ب) غیر ساده، مانند «گُل‌ها، شب رو، سیبک، خوب‌تر»

در مرحلهٔ دوم، غیرساده‌ها را از دید کارکرِد وند، به دو دسته تقسیم می‌کنیم:

- صرفی، مانند (نشانه‌های جمع، نشانه‌های صفت برتر و عالی، یا ی نکره، وندهای صرف فعل و...)
- اشتقاقی (فراوان هستند و دامنهٔ بسیار فراخی دارند.)

اکنون در نگاهی عام، غیر ساده‌های غیرصرفی را بررسی و بخش بندی می‌کنیم:

وندی: از یک جزء معنادار و یک یا چند جزء بی معنا تشکیل می‌شود؛ مانند آلونک، کودکانه، روش و... .

«وند»ها را از نظر جای قرار گرفتن آنها در ساختمان واژه، به سه نوع پیشوند، میان وند و پسوند تقسیم می‌کنند:

مهم‌ترین پیشوندها عبارت‌اند از:

١- با: - با + اسم ← صفت: باادب، بااستعداد، باایمان، باهنر، باسواد، بانشاط

٢- بی: - بی + اسم ← صفت: بی ادب، بی سواد، بی درد، بی علاقه، بی استعداد، بی هنر

٣- نا:-

الف) نا + صفت ← صفت: نامعلوم، نادرست، نامناسب، نامحرم، نامنظّم
ب) نا + اسم ← صفت: ناباب، ناکام، ناشکر، ناسپاس، ناامید، نافرمان
پ) نا + بن فعل ← صفت: ناشناس، نادار، نارس، نایاب، ناگوار، ناتوان، نادان

٤- هم - هم + اسم ← صفت: هم درس، هم وطن، هم خانه، هم خانواده، هم عقیده

مهم‌ترین پسوندها نیز از این قرارند:

١- ی:

الف) اسم + ی ← صفت: تهرانی، زمینی، ماندنی، رفتنی، خوردنی، علمی، صنعتی، فنّی
- «گی» گونه‌ای از «ی» است در واژه‌هایی که به «ـه / ه» ختم می‌شوند: خانگی، هفتگی، خانوادگی

ب) صفت + ی ← اسم: زیبایی، سفیدی، درستی، خوبی، درشتی
- گی در این موارد نیز گونه‌ای از «ی» است ← آلودگی، مردانگی، پیوستگی

پ) اسم + ی ← اسم: بقّالی، نجّاری، خیّاطی، قصّابی (این واژه‌ها هم بر نام عمل و حرفه و شغل دلالت دارند و هم به مکان عمل حرفه و شغل اطلاق می‌شوند.)

٢- گر: اسم + گر ← اسم (صفت شغلی): آهنگر، مسگر، زرگر، آرایشگر، کارگر

٣- گری: اسم + گری ← اسم: وحشی گری، موذی گری، لاابالی گری، (تفاوت این نوع واژه‌ها با واژه‌ای مثل کوزه گری این است که کوزه گر به تنهایی کاربرد دارد اما «یاغی گر و موذی گر» به کار نمی‌روند.
به همین دلیل در کوزه گری تنها «ی» پسوندمورد نظراست و در یاغی گری، گری)

4- یّت: اسم / صفت + یّت ← اسم: وضعیّت، شخصیّت، جمعیّت، کمّیّت، موقعیّت، مالکیّت، مسئولیت، مأموریت، مرغوبیّت (تکواژ پایه این واژه‌ها، عربی است.)

٥- بن ماضی + ار ← اسم: کردار، رفتار، کشتار، گفتار، نوشتار، دیدار، ساختار، شنیدار. استثنائاً این واژه‌ها صفت‌اند: خریدار، گرفتار، برخوردار، خواستار، مُردار

٦- ه / ه:

الف) بن ماضی+ ه/ ه ← صفت مفعولی: افسرده، دیده، گرفته، نشانده
ب) بن مضارع + ه/ ه ← اسم: خنده، گریه، لرزه، اندیشه، ستیزه، پوشه، ماله، گیره، پیرایه، آویزه
پ) اسم + ه/ ه ← اسم: زبانه، دهانه، گردنه، چشمه، لبه، دندانه، پایه، دسته، تیغه
ت) صفت + ه/ ه ← اسم: سفیده، سبزه، سپیده، سیاه، دهه، پنجه، هفته، هزاره، سده

٧- ش: بن مضارع +  ش ← اسم: روش، گویش، بینش، نگرش، آسایش، کُنش، خورش، پوشش

٨- ان: بن مضارع + ان ← صفت: گریان، دوان، خندان، روان

٩- انه:
الف) اسم + انه ← اسم: صبحانه، شاگردانه، بیعانه، شُکرانه
ب) اسم + انه ← صفت/ قید: مردانه، زنانه ، سالانه، کودکانه، روزانه، شبانه
پ) صفت + انه ← صفت / قید: عاقلانه، محرمانه، متأسفانه، مخفیانه

10- گانه: صفت شمارشی + گانه ← صفت: دوگانه، پنج گانه، هفده گانه

11-  َنده: بن مضارع + َ نده ← صفت: رونده، خورنده، گوینده، چرنده، خزنده

12- ا: بن مضارع + ا ← صفت: جویا، روا، کوشا، بینا، پذیرا، دانا

13- گار: بن فعل + گار ← صفت: ماندگار، آفریدگار، سازگار، آموزگار، رستگار

14- چی: اسم + چی ← اسم: قهوه چی، گاری چی، درشکه چی، معدن چی، پستچی، تلفنچی

15- بان: اسم + بان ← اسم: باغبان، دربان، پاسبان، آسیابان، کشتی بان

16- دان: اسم + دان ← اسم: نمکدان، گلدان، قلمدان، شمعدان، چینه دان

17- ِستان: اسم + ِ ستان ← اسم: سروستان، قلمستان، گلستان، هنرستان

18- گاه: اسم + گاه ← اسم: خوابگاه، شامگاه، سحرگاه، دانشگاه، پالایشگاه

19- زار: اسم + زار ← اسم: لاله زار، چمنزار، گندم زار، ریگزار، بنفشه زار، گلزار، نمکزار

20- ـیّه: اسم + یّه ← اسم / صفت:مجیدیّه، جوادیّه، مدحیّه، نقلیّه، خیریّه

21- ـَـ ک:
الف) اسم + َ ک ← اسم: طفلک، اتاقک، شهرک، مردک، عروسک، پشمک
ب) صفت + َ ک ← اسم: زردک، سفیدک، سرخک، سیاهک

22- چه: اسم + چه ← اسم: قالیچه، صندوقچه، کتابچه، دریاچه، بازارچه

23- مند (، اومند): اسم + مند ← صفت: ثروتمند، بهره مند، هنرمند، ارجمند، برومند، تنومند

24- وَر: اسم + وَر ← صفت: هنرور، پهناور، بارور، سخنور، نامور

25- ناک: اسم + ناک ← صفت: نمناک، غمناک، سوزناک، ترسناک، طربناک

26- وار / واره: اسم + وار / واره ← صفت / قید / اسم: امیدوار، سوگوار، رودکی وار، علی وار، گوشواره، (گوشوار)، جشنواره، ماهواره، غزلواره، نامواره

27- گین: اسم + گین ← صفت: غمگین، اندوهگین، شرمگین

28- ین و ینه: اسم / صفت + ین ← صفت: آهنین، زرّین، زرّینه، رنگین، دروغین، نوین، چوبین، چوبینه

مرکّب: از دو جزء معنادار یا بیشتر تشکیل می‌شود؛ مانند: گلاب پاش، مداد پاک‌کن، میان وند، سه گوش، شب روان، گل خانه، شاهنامه و...

وندی - مرکّب: از دو یا چند جزِء معنادار و یک و یا دو جزِء بی معنا تشکیل می‌شود؛ مانند: رنگارنگ، فیلم برداری، بخش بندی و...

نکته‌ها:
١- برای تعیین ساختمان واژه به اجزای امروزی آنها که زایا و زنده است، توجه می‌کنیم نه پیشینهٔ آنها.
بنابراین واژه‌هایی مانند «تابستان، زمستان، دبستان، ساربان، خلبان، شبان، زنخدان، پارچه، کلوچه، کوچه، مژه، دیوار و ...» را ساده به حساب می‌آوریم.

2- در واژه‌های مرکب و وندی- مرکب، هیچ جزئی نمی‌تواند در میان اجزای تشکیل دهندهٔ واژه قرار بگیرد؛ مثلاً در واژه‌های خوش نویس،کتابخانه، دانش سرا، دوپهلو.... آوردن گروه‌های اسمی وابسته دار تنها به این شکل درست است: «خوش نویس‌ها، این خوش نویس،کدام خوش نویس؟ خوش نویس ممتاز»

امّا به شکل‌های زیر یا مانند آن نمی‌تواند بیاید: خوش‌ها نویس، خوش این نویس.
اگر بتوان میان دو جزء، جزء دیگری قرارداد، این امر نشان می‌دهد که اجزاء از هم جدا هستند؛ مثل:
گل سرخ: گلی سرخ، گل‌های سرخ
گل بنفشه: گل‌های بنفشه

آموزۀ دوم: پارادوکس یا متناقض نما

متناقض نما آن است که شاعر یا نویسنده، دو مفهوم به ظاهر متضاد را در عین ناسازگاری با هم جمع آورد، به گونه‌ای که وجود یکی دیگری را نقض کند. پارادوکس دو بعدی است؛ یکی متناقض و دیگری حقیقی و این خود شگفت انگیزی و ایجاز نیز دارد. به تعبیر دیگر، با آشنایی زدایی کلام، پدیده‌های متضاد را مجموع می‌کند و با این روش، کلام از نظر ادبی، بلیغ و زیبا و شگفتی آن بیشتر می‌گردد؛ زیرا خلاف عقل و منطق است و در عین حال کلامی است شاعرانه، متعالی و حاکی از واقعیت‌ها. در این بیت حافظ:

یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی

شاعر شاهد و هر جایی بودن را با رخساره به کس ننمودن یکجا جمع نموده است.
مثال‌های دیگر:

این قصهٔ عجب شنو از بخت واژگون

ما را بکشت یار به انفاس عیسوی

حافظ

انفاس عیسوی زنده بخش است نه کشنده.

متناقض نما از نظر لفظ و معنا به دو نوع متناقض نمای لفظی و متناقض نمای معنوی تقسیم می‌شود:
الف) متناقض نمای معنوی:
در ورای ظاهر عادی و مطابق عرف پذیرفته شده‌اش، حقیقتی مخالف با ظاهر آن، نهفته است. بنابراین، ارائه این واقعیت‌ها، چون با عرف و منطق عادی منافات دارد، متناقض به نظر می‌رسد.

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

حافظ

ب) متناقض نمای لفظی:
که در معنی تناقض وجود ندارد اما در آن الفاظی هست که در یک معنی با هم تناقض دارند و در معنی دیگر متناقض نیستند و تنها یکی از شیوه‌های آشنایی زدایی و زیبایی آفرینی زبانی است و ربطی به مفاهیم متناقض ندارد. (وحیدیان کامیار، 1374: 271)

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

حافظ

متناقض نما گاه در یک کلمهٔ مرکب به وجود می‌آید، مانند: خراب آباد و گاه در ترکیب (ترکیب اضافی یا عطفی) شکل می‌گیرد: مجمع پریشانی، حاضر و غیاب و گاه نیز در یک یا دو جمله شکل می‌گیرد:

خلاص حافظ از آن زلف تاب دار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند

بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

حافظ

کارگاه درس پژوهی (صفحهٔ 88 کتاب درسی)

 

1- مترادف هر واژه را بنویسید.
مفاتیح (کلیدها)
مستقر (پایدار، استقرار یافته)
متمکّن (ثروتمند، توانگر)

2- از متن درس، چهار ترکیب وصفی که اهمّیت املایی دارند، بیابید و بنویسید.
قصه‌های اصیل - انعطاف جادوگرانه - ذوق ادبی - بحران‌های عصبی

3- در بند دوم درس، در کدام جمله‌ها، «مفعول» دیده می‌شود؟ «نهاد» این جمله‌ها را مشخّص کنید.

4- کدام عبارت درس، به ویژگی سهلِ ممتنع بودنِ سبک سعدی اشاره دارد؟
این تنها خصوصیت سعدی است که سخنش به همه شبیه باشد و به هیچ‌کس شبیه نباشد. در زبان فارسی، اَحَدی نتوانسته مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار می‌شنویم.

5- آرایهٔ متناقض نما را در دو سرودۀ «قیصر امین پور» بیابید.

الف)

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی

تناقض در عبارت «آرامشی است طوفانی» به کار رفته است؛ زیرا چیزی که آرامش‌بخش باشد، نمی‌تواند طوفانی باشد و برعکس؛ اما این دو صفت مخالف هم، هم‌زمان به امام زمان (عج) نسبت داده شده است.

ب)

بارها از تو گفته‌ام از تو

بارها از تو، بارها با تو

ای حقیقی‌ترین مجاز، ای عشق!

ای همه استعاره‌ها با تو

تناقض در عبارت «ای حقیقی‌ترین مجاز» به کار رفته است؛ زیرا چیزی که «حقیقت» باشد نمی‌تواند «مجاز» باشد و اگر «مجاز» باشد، نمی‌تواند «حقیقت» باشد؛ اما هر دو صفت هم‌زمان و با هم به یک چیز واحد یعنی عشق نسبت داده شده است.

6- نویسنده برای قصّه‌های ایرانی چه ویژگی‌هایی را بر می‌شمارد؟ قصه‌هایی پررنگ و نگار و پرّان و نرم

7- معنی و مفهوم جمله‌های زیر را بنویسید.

- سراچۀ ذهنم آماس می‌کرد. بر وسعت آگاهی‌ام افزوده می‌شد.

- از فرط هیجان لُکّه می‌دویدم. به سبب هیجان زیاد بالا و پایین می‌پریدم و یورتمه می‌رفتم (نشان از شادی بسیار).

8- درک و دریافت خود را از عبارت زیر بنویسید.
هر عصب و فکر به منبع بی‌شائبۀ ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیّت الهی می‌پذیرفت.
یعنی مردم گذشته به دلیل ایمان قوی که به خدا داشتند، هر اتفاقی را - چه خوب و چه بد - به عنوان تقدیر و سرنوشت الهی می‌پذیرفتند و زندگی را بر خود سخت نمی‌گرفتند و زیاد به آن دل نمی‌بستند.

گنج حکمت

چنان باش...

خواجه عبدالکریم، [که] خادم خاصّ شیخ ما، ابوسعید - قدس الله روحَهُ العَزیز - بود، گفت: «روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت‌های شیخ ما، او را چیزی می‌نوشتم.»
کسی بیامد که «شیخ، تو را می‌خواند»؛ برفتم. چون پیش شیخ رسیدم، شیخ پرسید که چه کار می‌کردی؟ گفتم: «درویشی حکایتی چند خواست، از آنِ شیخ، می‌نوشتم.»
شیخ گفت: «یا عبدالکریم، حکایت نویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند!».

اسرارالتّوحید، محمّدبن منوّر

تحلیل متن

«حکایت نویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند» این خودْ فلسفۀ حیات است؛ مونولوگِ هر روز و هر ساعت بشر باید باشد. وقتی برای یافتنِ فلسفۀ حیات، می‌پرسیم:

از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم؟

و در پی پاسخ بر می‌آییم؛ آنچه از سیاحت و کنکاش در اقلیم وجود خود می‌یابیم، یکی خودْ همین است که شیخ گفته است. «اَفَحَسِبْتُم انّما خلقناکم عبثاً» (آیا گمان می‌کنی که ما شما را بیهوده آفریده‌ایم) بیهود آفریده نشده‌ایم! اما برای چه آفریده شده‌ایم؟ پاسخ این است: «لیس للإنسان الّا ما سعی» برای این که به اندازۀ توانایی و وسع خود بکوشیم. برای عروج انسان، حد و حدودی نیست: «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» . اما منظور تلاش آگاهانه کردن است؛ گفته‌اند: «یک ساعت تفکر بهتر از شصت سال عبادت است» این چنین کسی می‌تواند، «نقطه عطف» واقع شود، تا از او حکایت کنند. موضوع تفکر و اندیشه در اسلام از چنان اهمیتی برخوردار است که قرآن یکى از صفات دوزخیان را نداشتن تفکر و تعقل ذکر کرده است: «وَ قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ» (دوزخیان می‌گویند اگر ما گوش شنوا و عقل بیدارى داشتیم در میان دوزخیان نبودیم)

درس 7: ذوق لطیف