درسنامه آموزشی فارسی و نگارش (2) کلاس یازدهم مشترک شاخۀ فنی و حرفهای و کاردانش
درس 7- ذوق لطیف
خالهام چند سالی از مادرم بزرگتر بود. از شوهرش جدا شده بود. چند بچّهاش همگی در شیرخوارگی مرده بودند و او مانده بود تنها. با آنکه از نظر مالی هیچ مشکلی نداشت و در نوع خود متمکّن به شمار میرفت، از جهات دیگر ناشاد و سرگردان بود. تنهایی و بیفرزندی برای یک زن، مشکلی بزرگ بود و او گاهی در قم نزد برادرش زندگی میکرد، گاهی در کبوده. نمیدانست در کجا ریشه بدواند.
با این حال، او نیز مانند مادرم توکّلی داشت که به او مقاومت و استحکام اراده میبخشید. از بحرانهای عصبی، که امروز رایج است و تحفۀ برخورد فرهنگ شرق با غرب است، در آن زمان خبری نبود. هر عصب و فکر به منبع بیشائبۀ ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیت الهی میپذیرفت. به این زندگیِ گذرا آن قدرها دل نمیبست که پیشامد ناگوار را فاجعهای بینگارد و در نظرش اگر یک روی زندگی زشت میشد، روی دیگری بود که بشود به آن پناه برد.
بنابراین خالهام با همه تمکّنی که داشت، به زندگی درویشانهای قناعت کرده بود، نه از بُخل بلکه از آن جهت که به بیشتر از آن احتیاج نداشت. در خانۀ مشترکی که خانوادۀ دیگری هم در آن زندگی میکردند، یک اتاق داشت. خانۀ کهن سالی بود و بر سر هم نکبت بار، عاری از هرگونه امکان آسایش. در همان یک اتاق زندگی خود را متمرکز کرده بود.
برای این خاله، من به منزلۀ فرزند بودم. گاه به گاه به دیدارش میرفتم و کنار پنجره مینشستیم و او برای من قصّه میگفت. برخلاف مادرم که خشک و کم سخن بود و از دایرۀ مسائل روزمرّه و «مذهبیات» خارج نمیشد، وی از مباحث حرف میزد؛ از تاریخ، حدیث، گذشتهها و همچنین شعر؛ حتّی وقتی از آخرت و عوارض مرگ سخن میگفت، گفتارش با مقداری ظرافت و نقَل و داستان همراه بود.
برای من قصّههای شیرینی میگفت که او و مادرم، هر دو، آنها را از مادربزرگشان به یاد داشتند. از این مادربزرگ (مادر پدر) زیاد حرف میزدند که عمر درازی کرده و سخنان جذّابی گفته بود. به او میگفتند «مادر جون». ورد زبانشان بود: «مادرجون این طور گفت، مادرجون آن طور گفت.»
نخستین بار از زبان خاله و گاهی هم مادرم بود که بعضی از قصّههای بسیار اصیل ایرانی را شنیدم و به عالم افسانهها - که آن همه پررنگ و نگار و آن همه پرّان و نرم است - راه پیدا کردم. علاوه بر آن، خالهام با ذوق لطیفی که داشت، مرا نخستین بار از طریق سعدی با شعر شاهکار آشنا نمود. او سواد چندانی نداشت؛ حتّی مانند چند زن دیگر در ده، خواندن را میدانست و نوشتن را نمیدانست، ولی درجۀ فهم ادبیاش خیلی بیشتر از این حد بود. او نیز مانند داییام موجود «یک کتابی» بود؛ یعنی، علاوه بر قرآن و مفاتیح الجنان، فقط کلّیات سعدی را داشت.
این سعدی همدم و شوهر و غم گسار او بود. من و او اگر زمستان بود، زیر کرسی و اگر فصول ملایم بود، همان گونه روی قالیچه مینشستیم؛ به رختخوابی که پشت سرمان جمع شده بود و حکم پشتی داشت، تکیه میدادیم و سعدی میخواندیم؛ گلستان، بوستان، گاهی قصاید. هنوز فهم من برای دریافت لطایف غزل کافی نبود و خالهام نیز که طرف دار شعرهای اندرزی و تمثیلی بود، به آن علاقهٔ چندانی نشان نمیداد.
سعدی که انعطاف جادوگرانهای دارد، آن قدر خود را خم میکرد که به حدّ فهم ناچیز کودکانۀ من برسد. این شیخِ همیشه شاب، پیرترین و جوانترین شاعر زبان فارسی، معلّم اوّل که هم هیبت یک آموزگار را دارد و هم مِهر یک پرستار، چشم عقاب و لطافت کبوتر، هیچ حُفرهای از حفرههای زندگی ایرانی نیست که از جانب او شناخته نباشد، جمع کنندۀ اضَداد: تشرّع و عرفان، عشق و زندگی عملی، شوریدگی و عقل... به هر حال، این همدم کودک و دستگیر پیر، از هفتصد سال پیش به این سو، مانند هوا در فضای فکری فارسی زبانها جریان داشته است.
من در آن اتاق کوچک و تاریک با او آشنا شدم؛ نظیر همان حجرههایی که خود سعدی در آنها نشسته و شعرهایش را گفته بود. خالهام میخواند و در حدّ ادراک خود معنی میکرد، قصّهها را ساده مینمود. این تنها، خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد. در زبان فارسی، احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار میشنویم.
آن کلّیات سعدی که خالهام داشت، شامل تصویرهایی هم بود؛ چاپ سنگی با تصویرهای ناشیانه ولی گویا و زنده، و من چون این حکایتها را میشنیدم و میخواندم و عکسها را میدیدم، لبریز میشدم. سراچۀ ذهنم آماس میکرد. بیشتر بر فَوران تخیل راه میرفتم تا بر روی دو پا. پس از خواندن سعدی، وقتی از خانۀ خالهام به خانۀ خودمان باز میگشتم، قوز میکردم و از فرط هیجان، «لُکّه» میدویدم. کسانی که توی کوچه مرا این گونه میدیدند، شاید کمی «خُل» میپنداشتند.
خالهام نیز خوش وقت بود که من نسبت به کلام سعدی علاقه نشان میدادم؛ بنابراین با حوصله مرا همراهی میکرد. هر دو چنان بودیم که گویی در پالیز سعدی میچریدیم؛ از بوتهای به بوتهای و از شاخی به شاخی. معنی کلماتی را که نمیفهمیدیم، از آنها میگذشتیم. نه کتاب لغتی داشتیم و نه کسی بود که از او بتوانیم بپرسیم. خوشبختانه دامنۀ کلام و معنی به قدر کافی وسعت داشت که ندانستن مقداری لغت، مانع از برخورداری ما نگردد. اگر یک بیت را نمیفهمیدیم، از بیت دیگر مفهومش را در مییافتیم؛ آزادترین گشت وگذار بود.
از همان جا بود که خواندن گلستان مرا به سوی تقلید از سبک مسجّع سوق داد که بعد، وقتی در دبستان انشا مینوشتم، آن را به کار میبردم.
از لحاظ آشنایی با ادبیات، سعدی برای من به منزلۀ شیر «آغوز» بود برای طفل که پایۀ عضله و استخوان بندی او را مینهد. ذوق ادبی من از همان آغاز با آشنایی با این آثار، پرتوقّع شد و خود را بر سکّوی بلندی قرار داد. از آنجا که مربّیِ کارآزمودهای نداشتم، در همین کورمال کورمالِ ادبی آغاز به راه رفتن کردم. بعدها اگر به خود جرئت دادم که چیزهایی بنویسم، از همین آموختن سرِخود و ره نوردیِ تنهاوش بود که:
به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
سنایی
قلمرو فکری: اگر از روی حرص و طمع شرابی نوشیدم، من را مؤاخذه نکن، میدانم که بد کردهام؛ اما چه کنم زمینههای این کار (گناه) برای من آماده و مهیّا شده بود (به ناچار این خطا را کردم).
قلمرو ادبی: کنایه: مگیر از من کنایه از این که از گناهم بگذر/ مصرع دوم کنایه از اینکه شرایط برای من آماده بود - مجاز: شربت مجاز از هر نوشیدنی.
روزها، دکتر محمّدعلی اسلامی ندَوشَن
کارگاه درس پژوهی (صفحهٔ 88 کتاب درسی)
1- مترادف هر واژه را بنویسید.
مفاتیح (کلیدها)
مستقر (پایدار، استقرار یافته)
متمکّن (ثروتمند، توانگر)
2- از متن درس، چهار ترکیب وصفی که اهمّیت املایی دارند، بیابید و بنویسید.
قصههای اصیل - انعطاف جادوگرانه - ذوق ادبی - بحرانهای عصبی
3- در بند دوم درس، در کدام جملهها، «مفعول» دیده میشود؟ «نهاد» این جملهها را مشخّص کنید.
4- کدام عبارت درس، به ویژگی سهلِ ممتنع بودنِ سبک سعدی اشاره دارد؟
این تنها خصوصیت سعدی است که سخنش به همه شبیه باشد و به هیچکس شبیه نباشد. در زبان فارسی، اَحَدی نتوانسته مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار میشنویم.
5- آرایهٔ متناقض نما را در دو سرودۀ «قیصر امین پور» بیابید.
الف)
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
تناقض در عبارت «آرامشی است طوفانی» به کار رفته است؛ زیرا چیزی که آرامشبخش باشد، نمیتواند طوفانی باشد و برعکس؛ اما این دو صفت مخالف هم، همزمان به امام زمان (عج) نسبت داده شده است.
ب)
بارها از تو گفتهام از تو
بارها از تو، بارها با تو
ای حقیقیترین مجاز، ای عشق!
ای همه استعارهها با تو
تناقض در عبارت «ای حقیقیترین مجاز» به کار رفته است؛ زیرا چیزی که «حقیقت» باشد نمیتواند «مجاز» باشد و اگر «مجاز» باشد، نمیتواند «حقیقت» باشد؛ اما هر دو صفت همزمان و با هم به یک چیز واحد یعنی عشق نسبت داده شده است.
6- نویسنده برای قصّههای ایرانی چه ویژگیهایی را بر میشمارد؟ قصههایی پررنگ و نگار و پرّان و نرم
7- معنی و مفهوم جملههای زیر را بنویسید.
- سراچۀ ذهنم آماس میکرد. بر وسعت آگاهیام افزوده میشد.
- از فرط هیجان لُکّه میدویدم. به سبب هیجان زیاد بالا و پایین میپریدم و یورتمه میرفتم (نشان از شادی بسیار).
8- درک و دریافت خود را از عبارت زیر بنویسید.
هر عصب و فکر به منبع بیشائبۀ ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیّت الهی میپذیرفت.
یعنی مردم گذشته به دلیل ایمان قوی که به خدا داشتند، هر اتفاقی را - چه خوب و چه بد - به عنوان تقدیر و سرنوشت الهی میپذیرفتند و زندگی را بر خود سخت نمیگرفتند و زیاد به آن دل نمیبستند.